چرا شيعيان اعتقاد دارند پيامبر اکرم و امامان معصومند؟چرا از ايشان مدد مي جويند و يا محمد و يا علي مي گويند؟چرا به ايشان متوسل مي شوند و از آنها شفاعت مي طلبند؟چرا ضريح ايشان را همچون کعبه متبرک مي دانند؟ اصلا چرا به ايشان صفاتي نسبت مي دهند که خداوند داراي اين صفات است؟
به چنين سوالاتي به طرق مختلف پاسخ داده شده است،ليکن بنده در اين مجال مي خواهم به نوعي ديگر پاسخ دهم.قرآن در داستان خلقت آدم مي فرمايد:
آيات 30 - 34 بقره
30- و اذ قال ربك للملئكه انى جاعل فى الارض خليفه قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك قال انى اعلم ما لا تعلمون
31- و علم آدم الاسماء كلها ثم عرضهم على الملئكه فقال انبئونى باسماء هولاء ان كنتم صادقين
32- قالوا سبحنك لا علم لنا الا ما علمتنا انك انت العليم الحكيم
33- قال يا آدم انبئهم باسمائهم فلما انباه باسمائهم قال الم اقل لكم انى اعلم غيب السموت و الارض و اعلم ما تبدون و ما كنتم تكتمون
34- و اذ قلنا للملائكه اسجدوا لادم فسجدوا الا ابليس ابى و استكبر و كان من الكافرين
از اين سري آيات نکات مهمي نتيجه گيري شده و پاسخ خيلي ازسوالات داده خواهد شد:
1- حرف تاكيد ان در جمله انى جاعل فى الارض خليفه دلالت بر جدى بودن تصميم جعل خليفه دارد . چنان كه اسميه بودن اين جمله و صفت مشبهه بودن جاعل دليل بر استمرار وجود خليفه الله است. بر خلاف موردى كه به صورت جمله فعليه و در قالب فعل ماضى بيايد؛ مانند:يا داود انا جعلناك خليفه فى الارض... ، كه در اين صورت (خلافت داود عليه السلام جعل شخصى است، نه نوعى ؛ چنان كه تصريح به شخص معين (داود) نيز توهم هرگونه خلافت نوعى را باطل مى كند.
2- خداوند برخي امور را با واسطه فرشتگان انجام مي دهد. ، عدم وساطت فرشتگان در اين آيه، مربوط به حقيقت و جان اين خليفه است كه اساس در مساله خلافت و وجود خليفه دارد .
3- در اين سري آيات سه موضوع کليدي وجود دارد:
الف)خليفه کيست؟
ب) مستخلف عنه کيست؟
ج)مواردي که براين استخلاف مترتب مي شود چيست؟
خليفه کيست؟
هرچند در اينکه خليفه در اين آيه چه کسي است، نظراتي ارائه شده ليکن عقيده جمهور علماء شيعه وسني اين است که منظور از خليفه در اين آيات نوع بشر بصورت بالقوه است،که در اين ميان برخي به خواست الهي وبا کوشش خود بصورت بالفعل به اين مقام دست يافته اند.
خداوند خود در اينکه خليفه را چه کساني انتخاب کرده ما را ياري مي دهد إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى آَدَمَ وَ نُوحًا وَ آَلَ إِبْرَاهِيمَ وَ آَلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ (آيه 33 سوره مباركه آل عمران)
مستخلف عنه کيست؟
در واقع اينکه مستخلف عنه کيست، چالش برانگيزترين سوال در مورد اين آيات است.در اين ارتباط مفسرين قرآن نظرات مختلفي دارند.
الف)برخي از اين مفسرين مستخلف عنه راملائکه مي دانند.
پاسخ: اگر مستخلف عنه ملائكه باشند و انسان خليفه و قائم مقام آنها باشد ديگر جايي براى گفتن ونحن نسبح بحمدك و... و اين كه ما به اين مقام شايسته تريم باقى نمى ماند؛ چون در اين صورت آنها اصل و انسان فرع خواهد بود. چنين تعبيرى در قرآن كريم نشان دهنده اعطاى مقامى برتر از مقام فرشتگان به انسان است ؛ مقامى كه فرشتگان ظرفيت و شايستگى آن را ندارند و تنها انسان است كه از چنين ظرفيتى برخوردار است.
ب) برخي از اين مفسرين مستخلف عنه را جن و يا نسناس( انسانهاي اوليه وماقبل تاريخ) مي دانند.
پاسخ: اين عقيده هم صحيح نيست. زيرا اولا: خلافت انسان از جن و يا نسناس كرامتى براى وى به شمار نمى آيد و نيازى به علم به اسماء و يا برخوردارى از مقام تسبيح و تقديس ندارد، تا سبب سوال فرشتگان شود. ثانيا: در صورت صحت اين عقيده ، حتي سجده ملائکه بر مستخلف عنه، نيز مطرح نيست، چه رسد سجده براى خليفه او. ثالثا: نسل هاى فراوانى يكى پس از ديگرى آمدند و هر كدام جانشين ديگرى بود و آفريدگار همه آنها خداى سبحان بود، ولى هنگام آفريدن هيچ يك، فرشتگان را در جريان آفرينش نسل جديد قرار ندارد و از آن به عنوان خليفه ياد نكرد، وگرنه فرشتگان، مسبوق به جعل خلافت بوده اند.
د) برخي از اين مفسرين مستخلف عنه را همه موجودات مى داند و انسان را نسخه جامع عالم معرفى مى كند.
پاسخ: ، گرچه خلافت به اين معنا نيز كمال و كرامتى عظيم براى انسان است، ليكن اشكال وجه مزبور اين است كه بر چنين كمالى خلافت اطلاق نمى شود و چنين معناى نمى تواند مراد از خلافت باشد؛ گذشته از آن كه اشيا هر كدام در مقام خود قرار دارند و به انجام وظيفه خود مشغولند و در چنين حال، مجالى براى تصوير خلافت نيست.
ه)تمامي مفسرين شيعه و نيز برخي از مفسرين اهل سنت مستخلف عنه اين آيه را خداى سبحان مي دانند .اين عقيده صحيح ترين و مقبول ترين تفسير ممکن مي باشد.زيرا:
اولا: همانطور که قبلا ارائه شد همه گزينه هاي ديگر مردود مي باشند.
ثانيا: ظاهر جمله انى جاعل فى الارض خليفه اين است كه متكلم براى خود خليفه تعيين مى كند، نه براى ديگران.
ثالثا: سياق آيه محل بحث و آيه بعدى اين است كه خداوند در مقام اعطاى كرامت و كمال به انسان است ؛ كرامتى كه نياز به زمينه مناسبى چون علم به اسماء دارد. جريان سجده براى خليفه نيز نشان مى دهد كه او خليفه خداست، نه خليفه شخص ديگر.
مواردي که براين استخلاف مترتب مي شود چيست؟
اين كه خداوند درباره آفرينش هيچ موجودى ديگرى، از قبل، به فرشتگان اعلامى نداشت و با آنان در ميان نگذاشت و مثلا نفرمود: من عرش يا آسمان يا زمين مى آفرينم، بلكه تنها درباره آفرينش انسان فرمود: انى جاعل فى الارض خليفه ، دليل بر آن است كه اين موجود از ويژگى خاصى برخوردار است كه ديگر موجودات امكانى از آن برخوردار نيستند.
گفتيم که خليفه در اين آيات نوع بشر بصورت بالقوه است،که در اين ميان برخي به خواست الهي وبا کوشش خود بصورت بالفعل به اين مقام دست يافته اند و ما آنها را انسانهاي کامل مي ناميم.
توجه داشته باشيد که هميشه خليفه جانشين و تبلور وجودي مستخلف عنه است. ولذا، انسان كامل به عنوان خليفه خدا، همانند مستخلف عنه خود داراى اسماى حسنا و صفات علياى ذاتى نامحدود بوده و مظهر همان اسماى حسنا و آيت همان صفات علياى مزبور است، ليكن به طور محدود. و همه آن اوصاف كمالى محدود، عين ذات اوست.
خليفه خدا همان يد الله است كه به صورت آدمى كار مى كند و در واقع خود خداوند است كه آن فعل را انجام مى دهد و خليفه خدا، مجراى صدور فعل و مهبط هبوط و نزول اراده رب است. خدا از همه چيز غنى، و خليفه وى به همه چيز غنى است.
او همه مخازن اشيا و مفاتيح غيب را به اذن خدا داراست، گرچه وجود عنصرى وى به زمين بسته است. از اين رو هم فرشتگان بايد در برابر او سجده تكريمى كنند و هم انسان هاى عادى بايد او را گرامى دارند.
او مظهر همه اسماى حسنا و صفات جمال و جلال خداست. او يدالله ، عين الله ، اذن الله و... است و فتح و ختم امور و فتق و رتق آن به اذن خدا و بدون تفويض به دست اوست. تجلى تام خدا در انسان كامل است.
تنها انسان كامل است كه به او گفته مى شود:يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه ؛ يعنى اى انسان از نقطه آغاز: لم تك شيئا ، شروع شدى و سپس نطفه و علقه مى شوى تا آن كه سر از انك كادح... در مى آورى ؛ يعنى موجودى هستى كه يك سمت آن به عالم طبيعت و سمت ديگر آن به لقاء الله بسته است و حد مشخص و مقام معلوم ندارد. چنين موجودى در صورت كمال مى تواند مظهر همه اسماى فعليه خداوند سبحان باشد. به بيان ديگر، آنچه از خلق و قبض و بسط و شفا و احيا و اماته و مانند آن در جهان تكوين ظهور مى كند (كه از مقام فعل خدا انتزاع مى شود و ممكن الوجود است، نه واجب ) مظهرى مى طلبد كه همان خليفه الله و انسان كامل است
توجه نمايند ،هرچند خليفةالله بودن انسان کامل ،خود بخود داشتن همه اين صفات و ويژگي ها را براي ايشان اثبات وقطعي مي کند.ليکن خداوند براي تاکيد بيشتر ، در آيات بعدي از تعليمي ويژه به انسان کامل خبر مي دهد که هرگونه شبهه اي را مرتفع مي نمايد.چيزي که ملائکه را به آن راهي نيست. و آن علم اسماء است.
منظور از اسماء در اين آيات چيست؟
مي دانيم که تعليم مرتبه اي بالاتر از تدريس است تعليم يك شى ء از تعلم و يادگيرى آن جدا نيست. در تعليم اسماء به آدم فرشتگان واسطه نبودند؛ تعليم اسماء از راه تكلم خداوند با بشر، يعنى وحى بى واسطه تحقق يافته است. شكى نيست كه مراد از اسماء در آيه محل بحث الفاظ صرف نيست ؛ زيرا؛
اولا:اسماى لفظى اعتبارها و قرار دادهايى است كه بر خلاف حقايق، در طول تاريخ، تغيير مى يابد و احيانا متروك و مهجور شده، الفاظ جديدى جايگزين آن مى شود و يادگيرى چنين چيزى كمال حقيقى به حساب نمى آيد تا معيار خلافت آدم و امتياز او بر فرشتگان باشد.
ثانيا:در عالم فرشتگان، قرار داد و وضع الفاظ مطرح نيست و مجردات و ملكوتيان را با اين علوم اعتبارى انسى نيست.
ثالثا: قرار داد هر قوم و نژادى با قرار داد اقوام و نژادهاى ديگر متفاوت است و آنچه به آدم تعليم شد كدامين زبان با كدامين لهجه بود؟
رابعا: اگر مقصود از تعليم اسماء، علم به لغات به گونه مرسوم در نزد ما باشد، لازم بود با انباى آدم عليه السلام فرشتگان نيز عالم شده، با آدم هم پايه مى شدند؛ افزون بر اين كه، فضيلت و كرامتى براى آدم به حساب نمى آمد .و نيز افزون بر اين كه، كمال آگاهى به الفاظ و لغات، دستيابى به مقاصد قلوب است و فرشتگان براى پى بردن به مقاصد قلب ها نيازى به تكلم با الفاظ و لغات ندارند؛ بلكه بدون وساطت آن، مقاصد دل ها را تلقى مى كنند و از كمالى فوق كمال تكلم برخوردارند.
خامسا، معيار اصلى در استظهار مطالب از الفاظ متون دينى، نص يا اظهر يا ظاهر بودن آن است و هنگام تعارض ظواهر الفاظ، نص يا اظهر بر ظاهر مقدم است. در آيه محل بحث، عنوان تعليم در صدر سخن واقع شده و چون اولا، صرف تعليم الفاظ، حكيمانه نبوده و سبب خلافت الهى نخواهد شد، و ثانيا، هنگام تعبير از عرضه بر فرشتگان، ضمير جمع مذكر سالم كه مخصوص ذوى العقول است، مطرح شده و عمده آن است كه مرجع ضمير يقينا خود اسماء نيست (زيرا نمى توان گفت اسماء را بر فرشتگان عرضه كرد؛ چون فرمود: اسماى آنها را گزارش دهيد، پس حتما مقصود از مرجع ضمير مسميات است، نه اسماء) بنابر اين، مستفاد از صدر آيه، طبق نكات مزبور، حقايق اشيا و اشخاص است، نه اسماى آنها .
از مجموع آنچه درباره اسماى مورد بحث در آيه گفته شده ويژگى هاى زير كه دست مى آيد:
1- به قرينه آنچه در آيات بعد مى آيد كه خداوند پس از آشكار شدن عجز فرشتگان از گزارش اسماء فرمود:الم اقل لكم انى اعلم غيب السموات والارض ، اين اسماء مربوط به عالم غيب است، نه شهادت زيرا وحدت سياق اين آيات، چنان كه گذشت اقتضا دارد كه اين غيب همان ما لا تعلمون در ذيل آيه قبل و همان اسماء تعليم شده در آيه محل بحث باشد و نتيجه اين مى شود كه اسماى عرضه شده، غيب و باطن آسمان ها و زمين را تشكيل مى دهد (با توجه به لاميه بودن اضاف غيب ).
البته اين غيب آسمان ها و زمين، مرحله شهادت را نيز به همراه خود دارد؛ چون عالم شهادت و همه آسمان ها و زمين تنزل يافته همان غيب است ؛ چون كه صد آمد، نود هم نزد ماست .
پس مراد از اسماء، حقايق غيبى عالم است كه به لحاظ سمه و نشانه خدا بودن، بر آنها اسم اطلاق مى شود؛ حقايقى كه داراى شعور و عقل و مستور به حجاب غيب و مخزون عندالله و در عين حال خزاين اشياى عالمند و به همين لحاظ در بردارنده همه اشياى عالم، اعم از غيب و شهودند. آگاهى به چنين اسماء و حقايق غيبى است كه سبب امتياز آدم بر فرشتگان است.
شاهد با شعور بودن آنها رجوع ضمير مذكر عاقل : عرضهم و اسم اشاره مختص به عقلا: هولاء است و شاهد غيبى بودن آنها جمله الم اقل لكم انى اعلم غيب السموات والارض در دو آيه بعد است ؛ زيرا ظاهرا اضافه غيب به السموات اضافه لاميه است (يعنى غيب و باطن آسمان ها و زمين، نه غايب از آسمان ها و زمين ) و مقتضاى سياق آيات اين است كه اين غيب چيزى جز همان اسماى تعليم داده شده و غير از موصول در انى اعلم ما لا تعلمون نيست.
2- با توجه به پيوندى كه بين آيه محل بحث و دو آيه وعنده مفاتح الغيب... و وان من شى ء الا عندنا خزائنه بر قرار است ، اسماء در محل بحث همان مفاتح الغيب و همان خزائن است كه بر اثر عنداللهى بودنش، زوال و فنايى ندارد و وجود جمعى همه حقايق است .
3- بي ترديد مقصود از اسماء در اين آيات، اسماء الله است و فرق ميان اسماء الله با اسماء العالم همان فرقى است كه بين ايجاد و وجود است . يعنى اين گونه نيست كه دو حقيقت گسيخته از هم، يكى به نام اسماء العالم و ديگر به نام اسماء الله وجود داشته باشد، بلكه اسماء الله كه ظهور مى كند مظهرش اسماء و حقايق عالم است. پس حقايق عالم اسماى ظهور يافته الهى است. مانع فهم فرشتگان پس ار عرضه نيز همين حجاب هاى نورانى بود كه چيزى جز عمق اسماى الهى و ارتفاع سمك و سقف آنها نيست و ملائكه قدرت آن را نداشتند كه از اين مقام هاى معين، تعدى و آن حجاب هاى نورانى را خرق كنند: و ما منا الا له مقام معلوم.
4- معيار خلافت، نه تنها علم به اسماء، بلكه علم به همه اسماء است ؛ يعنى خلافت مطرح شده در آيه محل بحث، مظهريت همه صفات با حفظ مراتب آن است. به همين لحاظ فرشتگان، شايسته خلافت خدا نيستند؛ زيرا آنان مظهر بعضى از اسماى الهى هستند، نه همه آنها و به بيان ديگر آنان نمى توانند خليفه مطلق و بى واسطه خدا باشند،
در اينجا اگر همچنان کوچکترين شبهه اي در ارتباط با مباحث گفته شده وجود داشته باشد، آيه بعدي يعني 34 بقره آنرا رفع خواهد کرد"و اذ قلنا للملائكه اسجدوا لادم فسجدوا الا ابليس ابى و استكبر و كان من الكافرين"
اين آيه با "و اذ "شروع مي شود چرا که دستور سجده براى آدم اهميت خاص دارد و نكات مهمى را افاده مى كند، از اين رو به عنوان عطف قصه بر قصه با تكرار كلمه اذ ياد شد و به صرف عطف با و او، اكتفا نشد؛ يعنى خود اين جريان در خور تذكره مستقل است .
اين آيه نيز همانند سه آيه قبل تاکيد مجدد بر مقام و عظمت آدم و شايستگى او براى منصب خلافت الهى است .به بيان ديگر، آن سه آيه مقام علم خليفه الله نظر داشت و اين آيه به مقام كرامت و حرمت او ؛ زيرا وقتى روشن شد آدم، يعنى همان انسان كامل در همه مراحل هستى و عالم وجود خليفه الله است و به اذن خدا در همه جا حضور دارد و به همه چيز عالم است، به فرشتگان دستور داده شده كه با سجده، او را احترام و تكريم كنند.
حال باز گرديم به سوالاتي که در ابتداي بحث مطرح نموديم.سوالاتي نظير؛ چرا شيعيان اعتقاد دارند پيامبر اکرم و امامان معصومند؟چرا از ايشان مدد مي جويند يا محمد و يا علي مي گويند؟چرا به ايشان متوسل مي شوند واز آنها شفاعت مي طلبند؟چرا ضريح ايشان را همچون کعبه متبرک مي دانند؟ اصلا چرا به ايشان صفاتي نسبت مي دهند که خداوند داراي اين صفات است؟
دوستان عزيز پاسخ همه اين سوالات در همين اصل نهفته است که خداوند اين بزرگواران را خليفه و جانشين خود قرار داده . لذا ايشان مظهر همه اسماى فعليه خداوند سبحان مي باشند.( آنچه كه از مقام فعل خدا انتزاع مى شود و ممكن الوجود است، نه واجب)
والسلام
پیوندها:
[1] http://islamtxt.net/OLD-islamtxt-drupall/?q=%D8%AA%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%A7/%D8%B4%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D9%84%D8%8C-%D8%B4%D9%81%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%88-%D8%A8%D8%AF%D8%B9%D8%AA